شاپرک
نه اینکه دلش را بِبُرَد .نه ! وابستگی های دلش را می بُرَد از کسانی که دلش را بادبادک پنداشته اند. رهایی را همیشه بیشتر دوست می داشته باید دل بِبُرَد. به خودش می نگرد و روزهایی که به جای دل بُری، دل بَر بود. حال اما بازی جدیدی را آغاز کرده.می خواهد دل بَبر باشد. الگویی از بَبر دارد، باید دل را بَبری بُرید. دلت بَبری و هر روزت نو روز.... به آدم بزرگ ها که نگاه میکردم در چهره اشان مشتی خشونت بود و جدیت و هر از گاهی شاید لبخند. به خودم قول میدادم، بزرگ که شوم باید دلم کوچک بماند. بزرگ شدم و تا همین چند وقت پیش هم دلم کوچک بود و پی هر بهانه ای لبخند رج میزد...باید آدم ٍبزرگ ٍ دل کوچکی می شدم! این عهدم بود. و چه ساده عهدم ترک خورد و آدم بزرگ ٍدل بزرگی شدم که دلش همچون بادکنکی هر روز ورم میکند و نمی داند اخم باید بکند تا آدم بزرگ ها او را با الاکلنگ اشتباه نگیرند و جرات کولی گرفتن را از خیالشان خط خطی کنند یا میشود هنوز با ابر ها شکل بازی کرد و منتظر رقص قاصدکی ماند و دنیای آدم بزرگ ها را رها کرد. میدانی دنیای آدم بزرگ ها را دوست ندارم. دنیای آدم بزرگ ها پر است از نردبان!نردبانی لرزان که پایه اش بر دوش دیگریست! راستی دندان نیش آدم بزرگ ها ، وقتی می خندند ، برق می زند...شبیه گرگی که میخواست شنگول و منگول را بخورد ... من از دندان آدم ها می ترسم.تازگی ها شنیده ام دندان آدم ها، روح میدرد!من روح کوچولویم را دوست دارم ودنیای آدم بزرگ ها را دوست ندارم. بادکنک فروشی برایم پیدا کنید.باید همه بادکنک هایش را بخرم ! میخواهم از این زمین پرواز کنم... لطفا،زودتر!!! بادکنک فروشی برایم پیدا کنید.... همه جا رخت سپید به تن کرده و رخت دود و تاریکی را به دور افکنده. باید بلند شویم....باید اینهمه تاریکی را که چسبیده به دلمون بکنیم و جایی در زیر همین خاک یخ بسته دفن کنیم. خدا جونم، می شه روزگارمون رو هم مثله آسمونمون سپید کنی..... دستت درد نکنه. منتظرم تو روزگارمون سپیدی بباره...... روزگار دل و زندگی همتون سپیدو عشق بارون! پاییز از راه رسیده و برگ ها را دستچین زردی و سرخی میکند و وزش نسیم با رقصی لطیف آنها را در آغوش میگیرد و در تانگویی عاشقانه ، دست در دستشان چرخشی به آنها می دهد و به دامن خاک رهایشان میکند و در روز این حدیث تکرار هزاران برگ است ورنگ! به تولد می اندیشم و مرگ! به روزیکه از بطنی به دنیا امدیم و جوانه زدیم و سبز شدیم و با غرور در آفتاب قد کشیدیم و سایه ای برای خویش محیا کردیم و عطر عاشقی را نفس کشیدیم و دستخوش گرمای دل، به فکر جوانه زدن سوار ابر خیال گشتیم زندگی اما همین جا نایستاد وایمان دارم که نخواهد هم ایستاد... سایه داشته باشیم یا نه!جوانه کرده باشیم یا پیچکی تمام تن مان را در بر گرفته باشد و عاشق باشیم یا فارغ، فرق نخواهد کرد! پاییز و باد هایش از راه خواهد رسید و از شاخه جدایمان خواهد کرد ! فاصله بین آسمان تا خاک را باید با باد، تنهای تنها برقصیم و منتظر عبور رهگذری باشیم از روی خاک تنمان. می دانی همیشه فاصله ای هست و فاصله بین من و تو فقط یک وزش باد است..... به تولد می اندیشم و مرگ! به تانگوی عاشقانه ای با باد...و به صدای کفش رهگذری از عبور خش خش تن. آری به تولد می اندیشم و مرگ...که به اندازه فاصله شاخه درختی است تا خاک! اول مهر است و دل هوای دوران کودکی به سر دارد. به خیابان می روم و به یاد همان ایام برای خودم کیفی می خرم و قلمی.به یاد کودکی چهره معلم جدیدم را نقش می زنم و به خودم قول می دهم امسال هم خوب درس بخوانم و شاگرد اول شوم. کتابخانه ام را مرتب میکنم و خاک همه جزوه های تلنبار شده کنار میزم را می گیرم. مهر شده!باید همه جا رنگ و بوی مهر بگیرد.باید همه مُهر های قدیمی ناامیدی و خستگی و بی حوصلگی را جمع کنیم و مهر را به درو دیوار دل و زندگی بپاچیم. باید همچون کودکی که به کلاس اول می رود و ترسی از تجربه ای جدید در دل دارد به انتظار تجربه های جدید باشیم. باید با ولع تمام الفبای زندگی را یاد بگیریم و به کار بندیم چرا که تا امتحان نهایی زمان کمی باقی است و حجم کتاب زندگی بس قطور! بیا در این مهر پر مهر باشیم و همچون کودکی باهوش درس های زندگی را از بر کنیم تا در دامن خانم معلممان ، روزگار ، بتوانیم کمی بیاساییم. دل و روزگارتان پر مهر.





| www . night Skin . ir |
